باز هم من زنده ام، آه ای خدا متشکرم
باز باران بر غبار شیشه ها، متشکرم
باز هم بیداری و خمیازه و صبحی دگر
دیدن آینه و نور و صدا، متشکرم
باز هم یک سفره و یک چای داغ و نان گرم
فرصت دیدار تو در این فضا، متشکرم
بار دیگر می توانم بو کنم از پنجره
یاس خیس خانه ی همسایه را، متشکرم
گرچه در این وقت پر، گهگاه یادت می کنم
خاطرم جمع است می بخشی مرا، متشکرم
من که بی تسبیح و بی سجاده ام
از من بگیر، این تغزل را بعنوان دعا، متشکرم
«حمید مصدق»
گـر زبانم را نمی فهمی نگاهم را بفهم
آهِ سرد و اشکِ چشم بی گناهم را بفهم
بی تو بالا می رود شبها صدای هق هقم
بغض ها و گـریه ی هنگام آهم را بفهم
روزگار سرد و تاریکی یقیناً پیش روست
سرگذشت روزهای سال و ماهم را بفهم
با نگاه پر سکوتم با تـو می گویم سخن
معنی نا گفته هـای در نگاهم را بفـهم
کفشها هم اندکی پای مـرا یاری نکـرد
قصه هـای نارفیقِ نیمه راهـم را بفـهم
آسمانِ دیـدگـانم ای عسل بارانی است
با نگاهت لحظه ای حـالِ تباهم را بفـهم
گاهی گمان نميکنی ولی خوب ميشود
گاهی نميشود که نميشود که نميشود
گاهی بساط عيش خودش جور ميشود
گاهی دگر تهيه بدستور ميشود
گه جور ميشود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور ميشود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو ميشود
گاهی گدای گدايی و بخت با تو يار نيست
گاهی تمام شهر گدای تو ميشود
گاهی برای خنده دلم تنگ ميشود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ ميشود
گاهی تمام آبی اين آسمان ما
يکباره تيره گشته و بی رنگ ميشود
گاهی نفس به تيزی شمشير ميشود
از هرچه زندگيست دلت سير ميشود
گويی به خواب بود جواني مان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دير ميشود
کاری ندارم کجايی چه ميکنی
بی عشق سر مکن که دلت پير ميشود
با اینکه خلق بر سر دل می نهند پا
شرمندگی نمی کشد این فرش نخ نما
بهلول وار فارغ از اندوه روزگار
خندیده ایم! ما به جهان یا جهان به ما
کاری به کار عقل ندارم به قول عشق
کشتی شکسته را چه نیازی به ناخدا
گیرم که شرط عقل به جز احتیاط نیست
ای خواجه! احتیاط کجا؟ عاشقی کجا؟
فرقی میان طعنه و تعریف خلق نیست
چون رود بگذر از همه ی سنگریزه ها
فاضل نظری - کتاب «کتاب
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم
یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تَنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
فاضل نظری - کتاب «گریه های امپراتور
وقتی دیگران را قضاوت می کنی،
آنها را نه،
بلکه خودت را تعریف می کنی!
#وین_دایر
لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟
لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟
لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟
لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟
لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می شود یا نه؟
و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟
انسان به عشق و انگیزه و امید زنده است. اگر در ورای هر کار و عمل و تعلقت این سه را دیدی در مسیر درست گام برمیداری، وگرنه تا دیر نشده چاره ای کن...
خود را به خدا بسپار،
وقتی که دلت تنگ است
وقتی که صداقتها ،
آلوده به صد رنگ است
خود را به خدا بسپار،
چون اوست که بی رنگ است
چون وادی عشق است او،
چون دور ز نیرنگ است
خود را به خدا بسپار ،
آن لحظه که تنهایی
آن لحظه که دل دارد ،
از تو طلب یاری
خود را به خدا بسپار ،
همراه سراسر اوست
دیگر تو چه میخواهی ؟!
بهر طلبت از دوست
خود را به خدا بسپار،
آن لحظه که گریانی
آن لحظه که از غمها ،
بی تابی و حیرانی
خود را به خدا بسپار،
چون اوست نوازشگر
چون ناز تو میخواهد ،
او را ز درون بنگر
خود را به خدا بسپار
چه زیباست
که چون صبح
گل سرخ
و گل نور زباغ سحر آریم …
چه زیباست چو خورشید
درافشان و درخشان
با مهر دل از کینه بشوییم …
چه نیکوست که با عشق
گل از خار برآریم
وگذرگاه زمان را سرافراز بپوییم…
چه نیکوست اگر تیغ ببارند ،
جز از مهر نگوییم
وگر تلخ بگویند
سخن ازشکر آریم …
بیایید ، بیایید
از این عالم تاریک
دل افروزتر ازصبح جهانی دگر آریم !!
#فریدون مشیری
بسیاری از اوقات ما با دست خویش،
ابزار اندوه و دلشکستگی خود را
میان توقعاتمان فراهم می کنیم…
"وین دایر"
زندگی عالی ست.
زنده بودن، خورشید را دیدن و نفس کشیدن،
همه ی اینها هدیه هستند.
و واقعا چیز دیگری وجود ندارد.
"مایکل کریشتون
